به کلبه صفای دل خوش آمدید
يکي بود يکي نبود . نوزادي بود که آماده متولد شدن بود. اما از اين تغيير و تحول خيلي نگران بود. در حالي که نگراني در چشمهاي کوچکش موج مي زد خدا به او گفت : تو بايد آماده شوي که به دنياي جديد بروي . نوزاد خيلي غمگين به خدا گفت : اما چگونه مي توانم اينجا را ترک کنم در حالي که خيلي کوچک هستم و هيچ کمکي ندارم. خداوند گفت : من از فرشتگانم يکي را براي تو فرستادم تا از تو مراقبت کند و او هميشه مواظب تو خواهد بود. نوزاد گفت : من در اينجا غير از شاد بودن و آواز خواندن کاري نمي کنم و اين تنها چيزي است که مي تواند مرا شاد کند اما چيز ديگري بلد نيستم. خداوند گفت : نگران نباش، فرشته تو برايت آواز مي خواند و به تو ياد مي دهد و تو از عشق او سرشار مي شوي. نوازد گفت : اما مردم در آن دنيا به زباني صحبت مي کنند که من آنرا بلد نيستم و وقتي با من صحبت کنند من چيزي نمي فهمم. خداوند گفت : فرشته تو با حوصله و دقت تمام به تو ياد مي دهد که چطور صحبت کني و چطور بفهمي. نوزاد دوباره گفت : پس وقتي که مي خواهم با تو صحبت کنم چيکار کنم ؟ خداوند پاسخ داد : فرشته تو در آن موقع دستهاي تو را کنار هم قرار مي دهد و به تو مي گويد با من چگونه صحبت کني. نوزاد گفت : خدايا ! در زمين آدمهاي بدي وجود دارند که من در برابر آنها ضعيفم و ممکن است آسيبي به من برسانند. خداوند گفت : فرشته تو، از تو مواظبت مي کند و نمي گذارد گزندي به تو برسد. نوزاد گفت : اما من هميشه غمگينم که نمي توانم تو را دوباره ببينم. خداوند گفت : فرشته تو در مورد من با تو صحبت خواهد کرد و راه بازگشت به سوي من را به تو خواهد آموخت.... در حالي که در آسمان صلح و صفا برقرار بود از سوي زمين صداهايي شنيده مي شد. نوزاد متوجه شد که وقت رفتن است. پس با دستپاچگي از خدا پرسيد : خدايا پس لااقل اسم فرشته من را به من بگو! خداوند گفت : نام فرشته مهم نيست . تو به سادگي مي تواني او را خطاب کني : مادر........... یادمون باشه که خدا همیشه هست . -یادمون باشه که؛ کسی که زیر سایه دیگری راه میره، خودش سایهای نداره.
-یادمون باشه که؛ هر روز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را.
-یادمون باشه که؛ زخم نیست آنچه که درد دارد، عفونته.
-یادمون باشه که؛ در حرکت همیشه افقهای تازه هست.
-یادمون باشه که؛ دست به کاری نزنیم که نتوانیم آن را برای دیگران تعریف کنیم.
-یادمون باشه که؛ اونایی که دوستشون داریم میتونند دوستمون نداشته باشند.
-یادمون باشه که؛ حرفهای کهنه از دل کهنه میاد، پس دلی نو بخریم.
-یادمون باشه که؛ فرار، راه به دخمهای میبره برای پنهان شدن، نه آزادی.
-یادمون باشه که؛ لبخندمان را در آیینه جا نگذاریم.
-یادمون باشه که؛ آروزهای انجام نیافته دست زندگی رو گرفتن و اونو راه میبرند.
-یادمون باشه که؛ محبت به دیگران برای نمایش گذاشتن مهر خودمون نباشه.
-یادمون باشه که؛ آدمها همه ارزشمندند و همه میتونند مهربون و دلسوز باشند.
-یادمون باشه که؛ تنهایی ما در مقایسه با تنهایی خورشید خیلی کمه.
-یادمون باشه که؛ دو رنگی رو با کمتر از صداقت ندیم.
-یادمون باشه که؛ دلخوشیها هیچ کدوم ماندگار نیستند.
-یادمون باشه که؛ تا وقتی اوضاع بدتر نشده! یعنی همه چیز روبراهه.
- یادمون باشه که؛ هوشیاری یعنی زیستن با لحظهها.
-یادمون باشه که؛ آرامش جایی فراتر از ما نیست.
-یادمون باشه که؛ از چشمه درس خروش بگیریم و از آسمان درس پا ک زیستن.
-یادمون باشه که؛ برای آموختن و درس دادن به دنیا آمدیم، نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان.
-یادمون باشه که؛ برای پاسخ دادن به احمق، باید احمق بود! ؟
-یادمون باشه که؛ لازمه گاهی با خودمون روراست تر از این باشیم که هستیم.
-یادمون باشه که؛ قبلا چیزهایی برامون مهم بودند که حالا دیگه مهم نیستند.
-یادمون باشه که؛ آنچه امروز برامون مهمه، فردا نخواهند بود.
-یادمون باشه که؛ نیازمند کمک هستند آنها که منتظر کمکشان نشستهایم.
-یادمون باشه که؛ ما از این به بعد هستیم، نه تا به حال.
-یادمون باشه که؛ غیرقابل تحمل وجود ندارد.
-یادمون باشه که؛ با یک نگاه هم ممکنه بشکنند دلهای نازک.
-یادمون باشه که؛ وظیفه من اینه «حمل باری که خودم هستم تا آخر راه».
-یادمون باشه که؛ کار رهگذر عبوره، گاهی برمیگرده،گاهی نه.
-یادمون باشه که؛ در هر یقینی میتوان شک کرد و این تکاپوی خرد است. -یادمون باشه که؛ همیشه چند قدم آخره که سختترین قسمت راهه.
-یادمون باشه که؛ امید، خوشبختانه از دست دادنی نیست. -یادمون باشه که؛ هوشیاری یعنی زیستن با لحظهها.
-یادمون باشه که؛ کلا ناامید نمیشی اگه تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی.
-یادمون باشه که؛ خوبی اونی رو که نداریم اینه که نگران از دست دادنش نیستیم.
-یادمون باشه که؛ در خستهترین ثانیه عمر، رمقی برای انجام کارهای کوچک هست.
-یادمون باشه که؛ وقتی از دست دادن عادت میشه بدست آوردن، دیگه آرزو نیست.
-یادمون باشه که؛ اونایی رو که گوشه آسایشگاهها غریباند و تنها، از یاد نبریم.
-یادمون باشه که؛ گاهی باید برای راحتی خیالِ دیگران خودمون رو خوشحال نشون بدیم.
-یادمون باشه که؛ سعادت دیگران بخش مهمی از خوشبختی ماست.
-یادمون باشه که؛ قولی را که به کسی میدیم عمل کنیم.
-یادمون باشه که؛ مهربانی صفت بارز عشاق خداست پس از اینکار ابایی نکنیم.
-یادمون باشه که؛ این دعا همیشه ورد زبونمون باشه که : «خدایا هیچوقت ما رو به حال خودمون رها نکن» من از خدا خواستم به من توان و نيرو دهد و او بر سر راهم مشکلاتي قرار داد ... من از خدا خواستم به من توان و نيرو دهد و او بر سر راهم مشکلا تی قرار داد تا نيرومند شوم. من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد و او پيش پايم مسا ئلی گذاشت تا آنها را حل کنم. من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند و او به من فکر داد تا برای رفاهم بيش تر تلاش کنم. من از خدا خواستم به من شهامت دهد و او خطراتی در زندگيم پديد آورد تا بر آنها غلبه کنم. من از خدا خواستم به من عشق دهد و او افراد زجر کشيده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم. من از خدا خواستم به من برکت دهد و خدا به من فرصت هايی داد تا از آنها بهره ببرم. من هيچ کدام از چيزهايی را که از خدا خواستم، دريافت نکردم ولي به همه ی چيزهايي که نياز داشتم، رسيدم. روايت جانسوز از امام رضا عليهالسلام براي محرم الْقِتَالَفَاسْتُحِلَّتْ فِيهِ دِمَاؤُنَاوَ هُتِكَتْ فِيهِ حُرْمَتُنَاوَ سُبِي فِيهِ ذَرَارِينَا وَ نِسَاؤُنَاوَ أُضْرِمَتِ النِّيرَانُ فِي مَضَارِبِنَاوَ انْتُهِبَ مَا فِيهَا مِنْ ثِقْلِنَاوَ لَمْ تُرْعَ لِرَسُولِ اللَّهِ حُرْمَةٌ فِي أَمْرِنا امام رئوف، علي ابن موسي الرضا عليه السلام فرموده اند:محرم ماهي بود که در دوران جاهليت، خونريزي در آن را حرام مي دانستنداما در اين ماه، خونِ ما حلال شمرده شد؛حرمتِ ما هتک شد؛فرزندان و زنانِ ما به اسيري گرفته شدند؛آتش در اموال ما افکنده شد؛و هر آنچه داشتيم به تاراج برده شد؛ و در مورد ما پاسِ حرمتِ رسول الله نگهداشته نشد... خنده کنان می رود روز جزا در بهشت هر که به دنیا کند گریه برای حسین
به خورشید که کم فروغترین روزها را می آفریند و ابرهای مسافر که با خود برکتی سپید را به دوش می شکند به کوه ها نگاه کن هم چون نو عروسان با سر افرازی شنلی سپید بر سر کشیده اند به دشت ها نگاه کن که چگونه در سکوتی سرد به خواب رفته اند و در رویای خود جوانه های فردا را می پرورند. به درختان نگاه کن که تن از جامه ی کهنه پاییز پیراسته اند و به گنجشکها که در حسرت دانه هایی که نیاندوخته اند پر و بال می زنند و به خاک که دلگیرترین روزهای نزادن خویش را می گذراند به رهگذران که سر در گریبان خویش با قدمهایی تند و نفسهایی بخارآلود پیاده راه ها را طی می کنند. به آب ها نگاه کن که آرام آرام جاری زلال خود را در کالبد یخ می ریزند و به کودکان که به امید بارش رقصان دانه های برف سر به آسمان می کشند و به چشمان کم فروغ سالخوردگان که شاید چهره مرگی سپید را در صفحات برفی این فصل می بینند . و به رنگها نگاه کن که به آرامی شور و شادمانی خود را در بستر آرام خاکستری می خوابانند . و به سکوت که عمیق ترین ترانه های فردا را در خود زمزمه میکند به زمستان نگاه کن که با گامهای خاکستری خود از راه رسیده است و نوید پاکی و سپیدی می دهد . نوید برکت . و رویشی دوباره را به من نگاه کن به من که هیچ زمستانی نمی تواند با همه برف و باد و بورانش آتشکده فروزان قلب مرا خاموش کند قلب من با آتش مهر تو جاودانه گرما و روشنایی می بخشد. پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو............. گفتم : به خاطر هیچ کس . پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم : بخاطر هیچ چیز. پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود، گفت: بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زنده است ....
تقدیم به مادرم که شریک همه ی موفقیت های من بود و هست


![]()
![]()
![]()

![]()
قالَ علي ابن موسي الرِّضَا عليه السلام:إِنَّ الْمُحَرَّمَ شَهْرٌ كَانَ أَهْلُ الْجَاهِلِيةِ يحَرِّمُونَ فِيهِ 

![]()


دستهایت را که در دستش گرفت آرام شد ![]()
تازه انگاری دلش راضی به این اسلام شد ![]()
دستهایت را گرفت و رو به مردم کرد و گفت: ![]()
مومنین! ( یک لحظه اینجا یک تبسم کرد و گفت:) ![]()
خوب میدانید در دستانم اینک دست کیست؟ ![]()
نام او عشق است، آری میشناسیدش : علی است ![]()
من اگر بر جنگجویان عرب غالب شدم ![]()
با مددهای علی ابن ابی طالب شدم ![]()
در حُنین و خیبر و بدر و اُحُد گفتم: علی ![]()
تا مبارز خواست «عمرِو عبدِوُد» گفتم: علی ![]()
با خدا گفتم: علی، شب در حرا گفتم: علی ![]()
تا پیام آمد بخوان «یا مصطفی»! گفتم: علی ![]()
هر چه میگویم علی، انگار اللّهی ترم ![]()
مرغ «او ادنی»ییم وقتی که با او میپرم ![]()
مستجار کعبه را دیدم، اگر مُحرِم شدم ![]()
با «یَدُ الله» آمدم تا «فُوقِ اَیدیهِم» شدم ![]()







![]()
زندگی
در راه دیروز به فردا زیر درختی فرود میآیم؛
بر سایهاش
برای لحظهای کوتاه از زندگیام؛
اندیشه کنان به راهِ خویش،
اندیشه کنان به مقصدِ خویش،
اندیشه کنان به راهی که پس پشت نهادم،
اندیشه کنان به تمامی آنچه در حاشیه ی راه رسته است
آنچه شایسته ی تحسین است؛
نه بایستۀ تاراج شدن،
آنچه شایسته ی عشق ورزیدن است؛
نه بایسته ی کجاندیشی،
آنچه شایسته یزدم به جای ماندن در خاطره است؛
نه بایستۀ به سرقت بُردن.
در راه دیروز به فردا
زیر درخت زندگیام فرود میآیم؛
در سایهاش،
برای لحظهای از فرصتم.
![]()


![]()
![]()



![]()
| Design By : vistachat |










